تبلیغات
گروه اینترنتی داستانفا - کارمند نمونه
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : محسن بابا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
گروه اینترنتی داستانفا
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه 24 بهمن 1392 :: نویسنده : محسن بابا

امتحان ترفیع رتبه شرکتمون بود این امتحان سالی یکبار انجام میشد حالا ماهم کارمند نمونه میخواستیم سریع ترفیعمونو بگیریم واسه همین یک هفته مرخصی گرفتم که قشنگ بخونم


روز اول که اومدم کتابارو بخونم دیدم خیلی زیاد هستن گفتم برم بیرون یه دوری بزنم مغزم اماده بشه برگردم بخونم. تو راه دوست دوران سربازیمو دیدم که از اصفهان اومده بود شیراز .خَر کِیف شده بودیم که همدیگرو پیدا کردیم همینطور وِر زدیم که نفهمیدیم کی شب شد گفتم واوِیلا چرا شب شد روز اولمون که پرید ایشالا فردا میخونم تو همین فکر بودم که دوستم با کلی اسرار و خواهش گفت بریم اصفهان.حالا ماهم کارمند نمونه میخواستیم ترفیعمونو سریع بگیریم گفتیم بابا یه هفته وقته بریم یه سر اصفهان اتفاقا واسه روحیه هم خیلی خوبه


آقا گفتیم با چی بریم رفیقمون گفت ماشین نداری ما هم یه پیکان پوکیده داشتیم که رومون نشد نشون رفیقمون بدیم گفتم ماشینم خارجیه پلیسم رو این ماشینا حساسه بیا با اتوبوس بریم همین اومدیم سوار اتوبوس بشیم از بس پله هاش بلند بود خشتکمون جِر خورد حالا مارو میگی رنگ وارنگ مسافرارو میگی مبهوت که این صدای شلوار بوده یا باد معده.اقا ما که نشستیم دیگه از جامون تکون نخوردیم تا رسیدیم شهر رضا(نزدیک اصفهان)واسه شام .حالا از گشنگی داشتیم سَقَط میشدیم ولی خِشتکمون پاره. میگن مردم شهر رضا دستِ کمی از قزوینیا ندارن دیگه گفتم یا شانس یا اقبال بریم پایین اینجا بمونم از گشنگی میمیرم ولی برم پایین فوقش یه بلایی سرم میاد نمیکشنم که. شام خوردیمو شلوارمونم دوختیم و راه افتادیم تا رسیدیم اصفهان


در اصفحان کلِ روزو گشتیم هِی رفیقمون میگفت اصفهان نصف جهان .ماهم زورمون گرفت با لهن خنده داری گفتم اصفهانیا کلا با ریاضی مشکل دارن اینم حتما مثل 33پلتونه که میگید 33 پله ولی...گشتیم تا شب که شد. خواستیم برگردیم شیراز .دوستم اسرار که شب بیا خونمون بمون حالا ما هم یه کارمند نمونه میخواستیم سریع ترفیعمونو بگیریم گفتیم ولش کن یه هفته وقته یه شبم بیریم خونه دوستمون.


رفتیم خونه دوستمون نشسته بودم یِهو خواهرش با یه سینی چایی اومد همین که جلوی ما تعارف کرد ما چهرشو دیدیم مجذوب شدیم داشتم نگاه قیافش میکردم حواسم نبو دستم رفت تو چایی جیغم رفت بالا دختره هم هول شد کلِ چایی هارو ریخت رومون دیگه داشتم آتیش میگرفتم آقا دوییدم به سمت دستشویی بدونه که در بزنم در را باز کردم از شانسِ بده ما نَنِه دختره پشت در بود ما که درو باز کردم اوهم مثل اَن پهن شد کف زمین.حالو بیا درستش کن خلاصه با کلی سلامو صلواتو دعا و نذرو هرچی بلد بودیم از درگاه خدا خواستیم که نمیره شَر بیگیرتمون اخه مامانش انگار فسیل بود میشد جوابِ رفیقمو بدم ولی نمیدونستم جواب میراث فرهنگیو چی بدم


مامانش خدارو شکر خوب شد اومدیم کَپِی مرگمونو بزاریم نمیشد قیافه دختره از ذهنمون نمیرفت. تا صبح این دنده اون دنده شدیم که بخوابیم نشد حالا ما یه کارمند نمونه میخواستیم ترفیعمونو سریع بگیریم مگه فکر دختره میذاشت.صبح که خواستم برگردم شیراز کلی با خودوم کَلَنجار رفتم گفتم من که یه هفته وقت دارم بزار حالو که اومدیم اینجا یه خواستگاریم بکنیم .خلاصه تا به مامان بابام گفتم و اوناهم مگه زیر بار میرفتن که بیان بابام میگفت اگر ان ترک شیرازی به دست ارد دل مارا به خال هندویش بخشم سمرقندو بخارا را.بعد تو میخوای بری از اصفهان زن بگیری.مامانم میگفت اینهمه دختر خوب هستند که 30 40 سالشون بیشتر نیست بعد میخوای بری یه دختره 20 ساله بگیری.خلاصه تا راضی شدن یه روز طول کشید.


رفتیم خواستگاری که حالو ننه عروس میخواست تلافی اون شبو در بیاره. گفت ما دختر به کارمند که حقوقش زیر 3 ملیون باشه نمیدیم گفتم من اگه تو امتحان ترفیع قبول بشم حقوقم میشه 3 میلیون(البته منظور من 3 میلیون ریال بود).گفت باید ماشین زیر پاش زانتیا باشه گفتم بابام قول داده که اگه تو امتحان ترفیع قبول بشم یه ماشین خوب واسم میخره.گفت باید خونه داشته باشه گفتم اگه تو امتحان ترفیع قبول بشم شرکت یه وام مسکن بهم میده . ما هم یه کارمند نمونه میخواستیم ترفیعمونو بگیریم


بنابراین واسه هر چیزی که به ما میگفتن میگفتم امتحان ترفیع اِله میکنم بِلِه میکنم

رفتیم با دختره حرف بزنیم رفیقمون گفت معلم عربیه ما هم از عربی فقط همین جمله بلد بودم هذان نملتان علی الجدار.از شانس خوبمون همون موقع دوتا مورچه روی دیوار رد میشد منم سریع گفتم و دختره ذوق مرگ شد که عجب شوهر هنرمندی گیرش اومده


دیگه ما یه عقدی خوندیم سرشار از انرژی و بعد از دوروز برگشتیم شیراز .تو راه مامانم میگفت اگه قبول نشی چی.بابا گفت همه زحمتتو بکش که حتما قبول بشی و خلاصه دییونم کردن

روز قبل از امتحان شد هیچی درس نخونده بودم نگاه ساعت کردم.ساعت 8 صبح بود لای کتابو باز کردم دیدم هیچی نمیفهمم گفتم بزار یه سر برم ایمیل و فیسبوکمو چک کنم بعد میام میخونم


داشتم ایمیلامو چک میکردم دیدم یا علی همه رفیقام آن هستن گفتم بزار یکم بِچَتیم واسه درس خوندن هنوز وقته.بعد از کلی چت کردن یهو دوستم گفت فلشی که بهت داده بودمو فردا بیار حالا ماهم کارمند نمونه میخواستیم ترفیعمونو سریع بگیریم حالو فلشو پره فیلم .گفتیم ولش کن یه فیلم نیگا کنیم بعدش راحت میخونیم آقا فیلم نیگا کردن همانا و نصف شب شدن همانا.گفتیم یه کم بخوابیم صبح زود بلند شیم بخونیم .به مامانم گفتم صبح که واسه نماز بلند میشی صدای ماهم بزن بلند شیم هم بعد از صد سال یه نمازی بخونیم هم درس بخونیم که به عنوان یه کارمند نمونه بتونم سریع ترفیعمو بگیرم


آقا از شانس گند ما.مامانم خواب موند ماهم مثل هر روز ساعت 10 بیدار شدیم حالو داشتم میمردم از عصبانیت درسم نخونده بودم وهمه امال و ارزوهامم به این ازمون بستگی داشت.

امتحان ساعت 11 بود ماهم به عنوان یه کارمند نمونه که میخواستیم ترفیعمونو سریع بگیریم زود لباسامو پوشیدم تا راه افتادیم شد 10.45 ماشینو تخت گاز روندیم داشت موتورش از گاز زیاده کنده میشد خلاصه جیمز باندی روندیم گفتیم بندازیم تو خطه ویژه زودتر برسیم از شانسه بده ما دو تا اتوبوس تصادف کرده بودن راهم بسته شده بود پلیسم اونجا مارو دید خدا خواسته گفت بپر پایین ماشین باید بره پارکینگ هرچی ما گفتیم ما یه کارمند نمونه هستیم میخوایم زود ترفیعمونو بگیریم به خرجش نرفت که نرفت .ما هم به امتحان نرسیدیم و به عنوان یه کارمند بی نظم از شرکت اخراج شدم





نوع مطلب : داستانهای طنز، 
برچسب ها : داستان، داستان طنز، گروه اینترنتی داستان،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر