تبلیغات
گروه اینترنتی داستانفا - گناهکار منم نه تو
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : محسن بابا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
گروه اینترنتی داستانفا
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
شنبه 19 بهمن 1392 :: نویسنده : محسن بابا

    

                                                      

نصف شب صدای زنگ در که یکریز می زد صدایم را درآورد: چیه؟ سر آوردی؟ اومدم، صدای فردی مضطرب از پشت در آمد: باز کن ناصر، منصور باز شر درست کرده. با عجله در را باز کردم دوست داداش منصورم بود، با نگرانی پرسیدم چی شده در حالی که موتور را روشن می کرد گفت: بهم گفتن سه نفر ریختن سرش. قلبم آمد به دهانم، کجا؟

ــ پارک کوثر بپر بالا، وقت نداریم.

پشت موتور پریدم، هاشم تخت گاز به طرف پارک کوثر راند. دل تو دلم نبود به آسمان نگاه کردم. دریغ از یک ستاره، آسمان را ابرها سیاه و نحس آشغال کرده بودند زیر لب زمزمه کردم عجب شب غریبی! دم در پارک کوثر از موتور پیاده شدیم به طرف انتهای پارک حرکت کردیم. مدتی بعد سه نفر را دیدیم که با داداش منصور گلاویز شدن.

فریاد زدم: آهای نامردا چن نفر به یه نفر. آن سه نفر تا ما را دیدند پا به فرار گذاشتند داداش منصور دنبال یکی دوید و با فریاد به ما گفت: اون دوتا دیگه رو بگیرید. بی توجه به حرف داداش منصور به دنبالش دویدم دلم شور می زد. مدتی بعد داداش منصور و پسر ریز اندام که زیر بدن عضلانی داداش منصور به صورت رقت آمیزی ناتوان جلوه می کرد توی کوچه ای تاریک و بن بست دیدم کوچه حتی به اندازه عبور یک ماشین هم عرض نداشت. دو زن چادر به سر از خانه به بیرون سرک کشیده بودند و همراه یک مرد که کتش را به دوشش انداخته بود داشتند دعوای را تماشا می کردند.

به طرفشان دویدم، جغدی که بالای یک خانه نشسته بود با صدای گامهایم پر کشید، داداش منصور را به زور به کنار کشیدم. ولی دست بردار نبود دوباره به جان پسر افتاد، عادتش بود وقتی دعوا می کرد تا طرف را به چیز خوردن نمی انداخت دست بر نمی داشت. به زور بار دیگر از هم جدایشان کردم. و با فریاد گفتم: داداش بسه آخه یه سال نشده آزاد شدی، تمومش کن تو رو خدا. داشتم داداش منصور را می بردم که صدای پسر مرا از جا کند بی پدر حالیت می کنم.

کفن پدرم هنوز خشک نشده بود تحمل از دست دادم و با دو پا به سینه پسر کوبیدم سر پسر به دیوار خورد و افتاد زمین، از دهانش خون بیرون زد. مرد کت به دوش بالای سرش رفت و گفت: نامردا بچه مردم و کشتید. داداش منصور روی سینه پسرک نشست و چند مشت حواله اش کرد و متعاقبش یقه مرد کت به دوش را گرفت گفت: خوب کردم کشتمش ببین من کشتم ترسیم از هیشکی ندارم مرد چند قدم به عقب نهاد داداش منصور دستم را گرفت و با سرعت از کوچه دور شدیم.

توی کوچه ای خلوت و ظلمانی ایستاد و بی مقدمه گفت: تو نزدی من زدم. با گریه گفتم نه داداش نمی تونم. فریاد زد می تونی. گفتم: گیرم که بگم من نبودم سه نفر..

حرف را برید و گفت: تو کوچه ای به اون تاریکی که چشم چشم و نمی دید چجوری تشخیص میدن!؟ گفتم نه داداش نمی تونم تو بی گناهی محکمتر از دفعه قبل فریاد زد: نه تو بی گناهی! اگه من دعوا نمی کردم تو الان تو خونه بودی، شانه هایم را گرفت و ادامه داد: ناصر مادر و خواهرات بهت احتیاج دارن من امروز نه فردا این سر و به باد میدم ولی تو دو سال دیگه دکتری. با گریه قبول کردم و به طرف خانه به راه افتادیم.

وقتی وارد خانه شدیم تا مادرم وضع داداش منصور را دید فریاد زد: جون مرگ بشی الهی باز چه آتیشی سوزندی تو بلاخره سر این برادرتم به باد میدی مادرم سرش را رو به آسمان گرفت و به سینه اش کوبید محمد ولی خان کجایی ببینی پسر ارشدت روزگارمونو سیاه کرده.

داداش منصور بی اعتنا به حرفای مادرم من را به اناقش برد و گفت: الان که بریزن خونه پس اون چیزایی که من می گم و تو آگاهی می گی. داداشم داستانی ساختگی تحویلم داد و تاکید کرد هزار بار هم ازت پرسیدن حرفایی که من گفتم و بهشون میگی من فقط اشک می ریختم و با سر گفته هایش را تائید می کردم. سه ساعت بعد مامورا من و داداش منصور را به اداره آگاهی بردند به مدت هفت روز جدا از هم هر روز سه بار از ما بازجویی کردن.

من درسم را از بر بودم حرفهای داش منصور را بی کم و بیش تحویلشان دادم. بعد از یک هفته بازجویی ما را به دادگاه فرستادند. همه جلسه های دادگاه به صورت علنی برگزار شد. بعد از سه ماه زجرآور داداش منصور به خاطر قتل عمد به اعدام محکوم شد و من هم به خاطر اینکه مرد کت بدوش شهادت داد داداش منصور پسر را کشته تبرئه شدم. دوست داداش منصور هم چون هیچ شاهدی او را در دعوا ندیده بود تبرئه شد.

عذاب وجدانی که از روز اعلام حکم به جانم افتاده بود بعد از سه هفته مرا جان به لب کرد و من برای دیدن داداش منصور به اوین رفتم بعد از کمی حال و احوالپرسی سرم را به زیر انداحتم و گفتم: داداش منصور من می خوام برم حقیقتو بگم، صدای با صلابتش بدنم را لرزاند تو غلط می کنی.

بعد با زبان نرم و خواهش از من خواست به مادر و دو خواهرم فکر کنم.

گفت: تو براشون منجی هستی اینکار و نکن، التماس را در نی نی چشمانش دیدم. بی آنکه پاسخش را بدهم گوشی را گذاشتم.

دم در کلانتری بودم، پاهایم داشتند می لرزیدند از فکر به اعدام هم مو بر تنم سیخ می شد. یاد صحنه اعدامی که یک سال پیش وقتی از دانشگاه برمی گشتم و به صورت گذارا دیده بودم مثل فیلم از جلوی چشمانم رد شد و من را دو دلتر کرد. تمام توانم را به پاهایم دادم و حرکت کردم.

چوبه دار من را به خلسه فرو برده بود چشمه اشکم خشک شده بود. صدای شیون و فغان مادر و خواهرهایم که مدتی قبل گوش را کر می کرد دیگر برایم مبهم بود.

جماعت گوسفند صفت هر کدام موبایلی در دست می خواستند صحنه مرگ انسانی را ابدی کنند. با نیشخندی زمزمه کردم مردن یک انسان یعنی اینقدر تماشایی است؟

آیاتی از قران را خواندند. دقایقی بعد داداش منصورم را آوردند تا به قتل برسانند. ماموری پیش من آمد و گفت: داداشت می خواد باهات حرف بزنه. با قدمهای لرزان به طرفش رفتم بی اختیار در آغوشش گرفتم برای اولین بار اشک داداش منصور را دیدم، مطمئن بودم گریه اش ار ترس نیست. او باز خانواده را به من سپرد. زیر لب زمزمه کرم آخه قرار بود سر بی گناه بالای دار نره؟ یک نفر با چهره ای غمگین به پیشمان آمد و به دادش منصور گفت: باید بریم. داداش منصور گفت: میشه قبلش یه سیگار بکشم بغضم ترکید و به طرف مادرم دویدم.

آلت قتل را گردن داداش منصورم انداختند. یکدفعه به خودم آمدم، از حصارها پریدم، به طرف چوبه دار دویدم و فریاد زدم: اون نکشته دو مامور جلویم را گرفتند فریادهای من که می گفتم: من کشتمش، من کشتمش در میان ناله وشیون خانواده ام و همهمه مردم گم شد و چند لحظه بعد داداش منصورم میان زمین و هوا کمی دست پا زد و بلاخره آرام گرفت.


دست نوشته: سام امیری





نوع مطلب : داستانهای غمگین، 
برچسب ها : داستان، گروه اینترنتی داستان، داستان غمگین،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر