تبلیغات |
داستان های کوتاه وجالب فارسی
داستانهای زیبا
|
|||
|
گروه اینترنتی پارس ما
دوستان این تارنما اقدام به راه اندازی گروه اینترنتی کرده که شما با عضویت در آن میتوانید به صورت رایگان داستانهای زیبای فارسی ، مطالب جالب تاریخی و انواع مطالب سرگرمی دیگر را در ایمیل خود داشته باشید.قابل توجه دوستان که تا حد نساب به 5000 نرسد مطالب جدید فقط در همین تانما منتشر خواهد شد . باتشکر (مدیریت تارنما) دوست عزیز از لینک زیر میتوانی عضو گروه شوی: عضویت
نوع مطلب : برچسب ها :
دختری بود نابینا ادامه مطلب ![]() این داستان به اواخر قرن 51بر می گردد. در یك دهكده كوچك نزدیك نورنبرگ خانواده ای با81بچه زندگی می كردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر میبایستی21 ساعت در روز به هر كار سختی كه در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 81بجه) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می كردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند كه پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد. ادامه مطلب
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: ادامه مطلب
یک برنامهنویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در
هواپیما نشسته بودند. برنامهنویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى
کنیم؟ مهندس که میخواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره
برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامهنویس دوباره گفت: بازى سرگرمکنندهاى
است. من از شما یک سوال میپرسم و اگر شما جوابش را نمیدانستید ۵ دلار به من
بدهید. بعد شما از من یک سوال میکنید و اگر من جوابش را نمیدانستم من ۵ دلار به
شما میدهم.
ادامه مطلب این داستانی است درمورد
اولین دیدار " امت فاكس" ، نویسنده و فیلسوف معاصر ،
از رستوران سلف سرویس ، هنگامی كه برای نخستین بار به
آمریكا رفت.وی كه تا آن زمان هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست با این نیت كه از او پذیرایی شود. اما هرچه لحظات بیشتری سپری می شد ناشكیبایی او از اینكه می دید پیشخدمتها كوچكترین توجهی به اوندارند، شدت گرفت. از همه بدتر اینكه مشاهده می كردكسانی كه پس از او وارد شده بودند در مقابل بشقابهای پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند. ادامه مطلب ![]() مردان قبیله سرخ پوست
از رییس جدید می پرسن: «آیا زمستان سختی در پیش است؟» ادامه مطلب اتفاق جالبی که در اتوبان اصفهان رخ داده:
همشهری اصفهانی ما توی اتوبان با سرعت 180
کیلو متر در ساعت می رفته که پلیس با
دوربینش شکارش می کند و ماشینش رو متوقف
می کند. پلیس میاد کنار ماشین و میگه
گواهینامه و کارت ماشین ! اصفهانی با لهجه
ی غلیظی میگه :من گواهینامه ندارم.این
ماشینم مالی من نیست.کارتا
ایناشم پیشی من نیست.ادامه مطلب زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی
چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می
بخشی. کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم
الان دارایی من چقدر بود؟ گزروس عددی را با معیار آن
زمان گفت. ادامه مطلب ![]() یک روز بعد از ظهر
وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن
مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف
ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا
متوقف شود. اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست . ادامه مطلب
پرسیدم...... چطور ، بهتر زندگی کنم ؟ با كمی مكث جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ، با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ، و بدون ترس برای آینده آماده شو . ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن ، وهیچگاه به باورهایت شک نکن . زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی ..
ادامه مطلب ![]() روزی مردی به سفر میرود
و به محض ورود به اتاق هتل ،متوجه میشود که هتل به
کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند
. نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود
و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد .
ادامه مطلب زن
جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود
.
چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم
گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته
بیسکوئیت نیز خرید و برروی یک صندلی نشست و در
آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند.
ادامه مطلب اتومبیل مردی که به
تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد
به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین
من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به
او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام
وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا
قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا از راهبان
صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی
گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو
یک راهب نیستی» ادامه مطلب ![]() " جان بلانکارد " از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش
را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از
میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد . او
به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود
اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .
ادامه مطلب
لقمان
حكیم رضى الله عنه پسر را گفت: ادامه مطلب روزی بود، روزگاری
بود. در ایران ما هم روزگاری بود که شاه عباس صفوی
پادشاهی می کرد. می گویند شاه عباس گاه و بی گاه لباس
پر زرق و برق پادشاهی را از تنش در می آورد و لباس
مردم عادی را می پوشید. بعد هم شبانه راه می افتاد توی
کوچه و بازار تا ببیند مردم چگونه زندگی می کنند و چه
درد و مشکلاتی دارند.
یکی از شب ها که شاه عباس به صورت ناشناس از قصر بیرون
آمده بود، چیز عجیبی دید:
ادامه مطلب کشیش سوار هواپیما شد.
کنفرانسی تازه به پایان
رسیده بود و او میرفت
تا در کنفرانس دیگری شرکت
کند؛ میرفت
تا خلق خدا را هدایت کند
و به سوی خدا بخواند و به
رحمت الهی امیدوار سازد.
در جای خویش قرار گرفت.
اندکی گذشت، ابری آسمان
را پوشانده بود، امّا
زیاد جدّی به نظر نمیرسید.
مسافران شادمان بودند که
سفرشان به زودی شروع
خواهد شد. هواپیما از زمین برخاست.ادامه مطلب پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش
دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش
بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین
نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد.پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟". پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است". ادامه مطلب كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون
یك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعی كرد
نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.پس برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود. ادامه مطلب هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل
می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه
هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل
بچه ها گِل بازی می کرد.آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت. ادامه مطلب روزی خانمی سخنی را بر زبان آورد كه مورد رنجش خاطر
بهترین دوستش شد ،او بلافاصله از گفته خود پشیمان شده
و بدنبال راه چاره ای گشت كه بتواند دل دوستش را بدست
آورده و كدورت حاصله را برطرف كند.او در تلاش خود برای جبران آن ، نزد پیرزن خردمند شهر شتافت و پس از شرح ماجرا ، از وی مشورت خواست ... ادامه مطلب زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک
داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم
کرده بودند.درمورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ
چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه
کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود
هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد.ادامه مطلب مردی صبح زود از خواب
بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباسش را
پوشید و راهی خانه خدا شد.در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. ادامه مطلب |
مطالب اخیر
گروه اینترنتی
رنگ عشق دستان دعا کننده خدا و کودک برنامه نویس و مهندس اینجا سلف سرویس است !! آیا زمستان سختی در پیش است؟ روشی برای ... ثروت کوروش زنجیر محبت !! پرسیدم...... ،چطور ، بهتر زندگی کنم ؟ ایمیل عوضی !! چهار چیز که نمیتوان آنها را بازگرداند! راز صدا در صومعه گل سرخی برای محبوبم لقمان و پسرش !! ماجرای ریش شاه عباس ماجرای راز آرامش و فراغت از اضطراب! مسابقه زندگی الاغ و امید بهشت فروشی ماجرای رنجش دوست ماجرای خوندنی جعبه كفش !! ماجرای چراغی در راه موضوعات
برچسبها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز : بازدید دیروز : بازدید این ماه : بازدید ماه قبل : تعداد نویسندگان : تعداد کل پست ها : آخرین بازدید : آخرین بروز رسانی : |
||