تبلیغات
داستان های کوتاه وجالب فارسی
داستان های کوتاه وجالب فارسی
داستانهای زیبا
 
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محسن بابانژاد
گروه اینترنتی پارس ما
دوستان این تارنما اقدام به راه اندازی گروه اینترنتی کرده که شما با عضویت در آن میتوانید به صورت رایگان داستانهای زیبای فارسی
، مطالب جالب تاریخی و انواع مطالب سرگرمی دیگر را در ایمیل خود داشته باشید.قابل توجه دوستان که تا حد نساب به 5000 نرسد مطالب جدید فقط در همین تانما منتشر خواهد شد .
باتشکر (مدیریت تارنما)

دوست عزیز از لینک زیر میتوانی عضو گروه شوی:



عضویت




نوع مطلب :
برچسب ها :


یکشنبه 19 دی 1389 :: نویسنده : محسن بابانژاد

دختری بود نابینا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
»
اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر
فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد «

***



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های جالب عاشقانه، 
برچسب ها : رنگ عشق،


یکشنبه 19 دی 1389 :: نویسنده : محسن بابانژاد

این داستان به اواخر قرن 51بر می گردد.
در یك دهكده كوچك نزدیك نورنبرگ خانواده ای با81بچه زندگی می كردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر میبایستی21 ساعت در روز به هر كار سختی كه در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 81بجه) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می كردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند كه پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.



ادامه مطلب

یکشنبه 19 دی 1389 :: نویسنده : محسن بابانژاد

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:
می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد
اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های جالب پندآموز، 
برچسب ها : خدا و کودک،


یکشنبه 19 دی 1389 :: نویسنده : محسن بابانژاد

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.



ادامه مطلب

شنبه 18 دی 1389 :: نویسنده : محسن بابانژاد
این داستانی است درمورد اولین دیدار " امت فاكس" ، نویسنده و فیلسوف معاصر ، ‌از رستوران سلف سرویس ، هنگامی كه برای نخستین بار به آمریكا رفت.

وی كه تا آن زمان هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست با این نیت كه از او پذیرایی شود. اما هرچه لحظات بیشتری سپری می شد ناشكیبایی او از اینكه می دید پیشخدمتها كوچكترین توجهی به اوندارند، شدت گرفت. از همه بدتر اینكه مشاهده می كردكسانی كه پس از او وارد شده بودند در مقابل بشقابهای پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های جالب پندآموز، 
برچسب ها :


مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن: «آیا زمستان سختی در پیش است؟»

رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشته، جواب میده:

«برید هیزم تهیه کنید.»

بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه:



ادامه مطلب

دوشنبه 13 دی 1389 :: نویسنده : محسن بابانژاد
اتفاق جالبی که در اتوبان اصفهان رخ داده: همشهری اصفهانی ما توی اتوبان با سرعت 180 کیلو متر در ساعت می رفته که پلیس با دوربینش شکارش می کند و ماشینش رو متوقف می کند. پلیس میاد کنار ماشین و میگه گواهینامه و کارت ماشین ! اصفهانی با لهجه ی غلیظی میگه :من گواهینامه ندارم.این ماشینم مالی من نیست.کارتا ایناشم پیشی من نیست.
 



ادامه مطلب

دوشنبه 13 دی 1389 :: نویسنده : محسن بابانژاد
زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت.


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های جالب تاریخی، 
برچسب ها : ثروت کوروش،


دوشنبه 13 دی 1389 :: نویسنده : محسن بابانژاد

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.

اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.

زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .


ادامه مطلب

پرسیدم......

چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

 با كمی مكث جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن ،

وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی ..

 




ادامه مطلب

دوشنبه 13 دی 1389 :: نویسنده : محسن بابانژاد

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ،متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد .


ادامه مطلب

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و برروی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...

  مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.

 




ادامه مطلب

دوشنبه 13 دی 1389 :: نویسنده : محسن بابانژاد
اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد.  مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »
رئیس صومعه بلافاصله او را  به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا  از راهبان صومعه  پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم  این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»   



ادامه مطلب

دوشنبه 13 دی 1389 :: نویسنده : محسن بابانژاد

" جان بلانکارد " از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد . او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .



ادامه مطلب

دوشنبه 13 دی 1389 :: نویسنده : محسن بابانژاد

لقمان حكیم رضى الله عنه پسر را گفت:

امروز طعام مخور و روزه دار، و هر

چه بر زبان راندى، بنویس . شبانگاه

همه آنچه را كه نوشتى، بر من بخوان؛

آنگاه روزه‏ات را بگشا و طعام خور




ادامه مطلب

دوشنبه 13 دی 1389 :: نویسنده : محسن بابانژاد
روزی بود، روزگاری بود. در ایران ما هم روزگاری بود که شاه عباس صفوی پادشاهی می کرد. می گویند شاه عباس گاه و بی گاه لباس پر زرق و برق پادشاهی را از تنش در می آورد و لباس مردم عادی را می پوشید. بعد هم شبانه راه می افتاد توی کوچه و بازار تا ببیند مردم چگونه زندگی می کنند و چه درد و مشکلاتی دارند.

یکی از شب ها که شاه عباس به صورت ناشناس از قصر بیرون آمده بود، چیز عجیبی دید:


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های جالب تاریخی، 
برچسب ها :


کشیش سوار هواپیما شد.  کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او میرفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ میرفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد.  در جای خویش قرار گرفت.  اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمیرسید.  مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد. هواپیما از زمین برخاست.



ادامه مطلب

دوشنبه 13 دی 1389 :: نویسنده : محسن بابانژاد
پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد.

پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟".

پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است".




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های جالب پندآموز، 
برچسب ها :


دوشنبه 13 دی 1389 :: نویسنده : محسن بابانژاد
كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.
پس برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های جالب پندآموز، 
برچسب ها : الاغ و امید،


دوشنبه 13 دی 1389 :: نویسنده : محسن بابانژاد
هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.

آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های جالب مذهبی، 
برچسب ها :


دوشنبه 13 دی 1389 :: نویسنده : محسن بابانژاد
روزی خانمی سخنی را بر زبان آورد كه مورد رنجش خاطر بهترین دوستش شد ،او بلافاصله از گفته خود پشیمان شده و بدنبال راه چاره ای گشت كه بتواند دل دوستش را بدست آورده و كدورت حاصله را برطرف كند.

او در تلاش خود برای جبران آن ، نزد پیرزن خردمند شهر شتافت و پس از شرح ماجرا ،‌ از وی مشورت خواست ...





ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های جالب پندآموز، 
برچسب ها :


دوشنبه 13 دی 1389 :: نویسنده : محسن بابانژاد
زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.درمورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد.



ادامه مطلب

دوشنبه 13 دی 1389 :: نویسنده : محسن بابانژاد
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباسش را پوشید و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.



ادامه مطلب



 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : محسن بابانژاد

مطالب اخیر
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :