تبلیغات
گروه اینترنتی داستانفا
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : محسن بابا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
گروه اینترنتی داستانفا
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 15 بهمن 1392 :: نویسنده : محسن بابا
با سلام

دوستان عزیز در صورت تمایل میتوانید در گروه اینترنتی dastanfa عضو شوید


وزیباترین داستانها با موضوعات متنوع

 به اشتراک گذاشته شده در فیسبوک و به طور کلی اینترنت را


 هر شب در ایمیلتان مطالعه کنید.


ما هرشب فقط یک ایمیل به شما خواهیم زد.


برای راهنمایی عضویت در گروه dastanfa به ادامه مطلب مراجعه کنید



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : عضویت در گروه داستان، گروه اینترنتی داستان، گروه اینترنتی ارسال داستان، داستان، ارسال داستان، ارسال داستان به ایمیل، گروه اینترنتی،
لینک های مرتبط :


شنبه 3 اسفند 1392 :: نویسنده : محسن بابا



ﭘﺴﺮ 16 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ18 ﺳﺎﻟﮕﯿﻢ ﭼﯿ ﮑﺎﺩﻭ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ؟
ﻣﺎﺩﺭ: ﭘﺴﺮﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻮﻧﺪﻩ

ﭘﺴﺮ 17ﺳﺎﻟﻪ ﺷﺪ. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﺪ ﺷﺪ،ﻣﺎﺩﺭ ﺍﻭ ﺭﺍﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺩﺍﺩ،ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ ﭘﺴﺮﺕﺑﯿﻤﺎﺭی قلبی ﺩﺍﺭﻩ .
ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﺎمان ﻣﻦ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ...؟ ! ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻘﻂ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩ .

ﭘﺴﺮ ﺗﺤﺖ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ، ﻫﻤﮥ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ 18 ﺳﺎﻟﮕﯽِ ﺍﺵ ﺗﺪﺍﺭﮎ ﺩﯾﺪﻧﺪ
ﻭﻗﺘﯽ ﭘﺴﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺁﻣﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﺷﺪ ...

ﭘﺴﺮﻡ ؛ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻋﺎﻟﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪﻩ
ﯾﺎﺩﺗﻪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﭼﯽ ﮐﺎﺩﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ؟

ﻭ ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﭼﻪ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺑﺪﻡ !
ﻣﻦ ﻗﻠﺒﻢ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺩﺍﺩﻡ،ﺍﺯﺵ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﮐﻦ ﻭ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﮎ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺗﻮ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺍﺯ ﻗﻠﺐِ ﻣﺎﺩﺭﻭ ﻋﺸﻘﺶ ﻧﯿﺴﺖ




نوع مطلب : داستانهای غمگین، 
برچسب ها : داستان، گروه اینترنتی داستان، داستان غمگین، داستان کوتاه، داستانهای کوتاه،
لینک های مرتبط :


شنبه 3 اسفند 1392 :: نویسنده : محسن بابا


روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا دانشجویانش را به مبارزه بطلبد.

 او پرسید: `آیا خداوند هر چیزی را که وجود دارد، آفریده است؟`

 دانشجویی شجاعانه پاسخ داد: "بله."

 استاد پرسید: "هر چیزی را؟"

پاسخ دانشجو این بود: "بله هر چیزی را."

 استاد گفت: "در این حالت، خداوند شر را آفریده است. درست است؟ زیرا شر وجود دارد."

 برای این سوال، دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند.

استاد از این فرصت حظ برده بود که توانسته بود یکبار دیگر ثابت کند که ایمان و اعتقاد فقط یک افسانه است.

ناگهان، یک دانشجوی دیگر دستش را بلند کرد و گفت: "استاد، ممکن است که از شما یک سوال بپرسم؟"

 استاد پاسخ داد: "البته."

دانشجو پرسید: "آیا سرما وجود دارد؟"

 استاد پاسخ داد: "البته، آیا شما هرگز احساس سرما نکرده اید؟"

دانشجو پاسخ داد: "البته آقا، اما سرما وجود ندارد. طبق مطالعات علم فیزیک، سرما عدم تمام و کمال گرماست و شئی را تنها در صورتی میتوان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد و انرژی را انتقال دهد و این گرمای یک شئی است که انرژی آن را انتقال می دهد. بدون گرما، اشیاء بی حرکت هستند، قابلیت واکنش ندارند. پس سرما وجود ندارد. ما لفظ سرما را ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم.


" دانشجو ادامه داد: "و تاریکی؟" استاد پاسخ داد: "تاریکی وجود دارد."

دانشجو گفت: "شما باز هم در اشتباه هستید، آقا. تاریکی فقدان کامل نور است. شما می توانید نور و روشنایی را مطالعه کنید، اما تاریکی را نمی توانید مطالعه کنید. منشور نیکولز تنوع رنگهای مختلف را نشان می دهد که در آن طبق طول امواج نور، نور می تواند تجزیه شود. تاریکی لفظی است که ما ایجاد کرده ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم."

و سرانجام دانشجو پرسید: - "و شر، آقا، آیا شر وجود دارد؟

 خداوند شر را نیافریده است.

 شر فقدان خدا در قلب افراد است، شر فقدان عشق، انسانیت و ایمان است.

عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند. آنها وجود دارند.

فقدان آنها منجر به شر می شود."

 و حالا نوبت استاد بود که ساکت بماند.

نام این دانشجو آلبرت انیشتین بود




نوع مطلب : داستانهای آموزنده، 
برچسب ها : داستان، گروه اینترنتی داستان، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستانهای کوتاه،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 24 بهمن 1392 :: نویسنده : محسن بابا


کودکی به مامانش گفت: من واسه تولدم دوچرخه می خوام!‎

بابی پسر خیلی شیطون و بازیگوشی بود! اون همیشه همه رو اذیت می کرد…

مامانش بهش گفت: آیا حقته که یه دوچرخه برات بگیریم واسه تولدت؟!

بابی گفت آره…

مامانش بهش گفت: برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده!

نامه شماره یک:

سلام خدای عزیز.

اسم من بابی هست.

من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.

دوستدار تو: بابی

بابی کمی فکر کرد

دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد! برا همین نامه رو پاره کرد…

نامه شماره دو:

سلام خدا.

اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم.

لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

بابی

.

اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده! واسه همین پارش کرد…

نامه شماره سه:

سلام خدا.

اسم من بابی هست.

درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.

بابی

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده! واسه همین پارش کرد…

او تو فکر فرو رفت!!!

بعد از مدتی رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا!

مامانش دید که کلکش کار ساز بوده؛ بهش گفت:

خوب برو. ولی قبل از شام خونه باش.

و بابی رفت کلیسا…

یه کمی نشست و وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه ی مادر مقدس رو کش رفت! و از کلیسا فرار کرد…

بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت!

نامه شماره چهار:

خدا!

مامانت پیش منه…

اگه مامانت رو می خوای، واسه تولدم باید یه دوچرخه بهم بدی!!!





نوع مطلب : داستانهای طنز، 
برچسب ها : داستان، داستان طنز، گروه اینترنتی داستان، داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 24 بهمن 1392 :: نویسنده : محسن بابا

امتحان ترفیع رتبه شرکتمون بود این امتحان سالی یکبار انجام میشد حالا ماهم کارمند نمونه میخواستیم سریع ترفیعمونو بگیریم واسه همین یک هفته مرخصی گرفتم که قشنگ بخونم


روز اول که اومدم کتابارو بخونم دیدم خیلی زیاد هستن گفتم برم بیرون یه دوری بزنم مغزم اماده بشه برگردم بخونم. تو راه دوست دوران سربازیمو دیدم که از اصفهان اومده بود شیراز .خَر کِیف شده بودیم که همدیگرو پیدا کردیم همینطور وِر زدیم که نفهمیدیم کی شب شد گفتم واوِیلا چرا شب شد روز اولمون که پرید ایشالا فردا میخونم تو همین فکر بودم که دوستم با کلی اسرار و خواهش گفت بریم اصفهان.حالا ماهم کارمند نمونه میخواستیم ترفیعمونو سریع بگیریم گفتیم بابا یه هفته وقته بریم یه سر اصفهان اتفاقا واسه روحیه هم خیلی خوبه


آقا گفتیم با چی بریم رفیقمون گفت ماشین نداری ما هم یه پیکان پوکیده داشتیم که رومون نشد نشون رفیقمون بدیم گفتم ماشینم خارجیه پلیسم رو این ماشینا حساسه بیا با اتوبوس بریم همین اومدیم سوار اتوبوس بشیم از بس پله هاش بلند بود خشتکمون جِر خورد حالا مارو میگی رنگ وارنگ مسافرارو میگی مبهوت که این صدای شلوار بوده یا باد معده.اقا ما که نشستیم دیگه از جامون تکون نخوردیم تا رسیدیم شهر رضا(نزدیک اصفهان)واسه شام .حالا از گشنگی داشتیم سَقَط میشدیم ولی خِشتکمون پاره. میگن مردم شهر رضا دستِ کمی از قزوینیا ندارن دیگه گفتم یا شانس یا اقبال بریم پایین اینجا بمونم از گشنگی میمیرم ولی برم پایین فوقش یه بلایی سرم میاد نمیکشنم که. شام خوردیمو شلوارمونم دوختیم و راه افتادیم تا رسیدیم اصفهان


در اصفحان کلِ روزو گشتیم هِی رفیقمون میگفت اصفهان نصف جهان .ماهم زورمون گرفت با لهن خنده داری گفتم اصفهانیا کلا با ریاضی مشکل دارن اینم حتما مثل 33پلتونه که میگید 33 پله ولی...گشتیم تا شب که شد. خواستیم برگردیم شیراز .دوستم اسرار که شب بیا خونمون بمون حالا ما هم یه کارمند نمونه میخواستیم سریع ترفیعمونو بگیریم گفتیم ولش کن یه هفته وقته یه شبم بیریم خونه دوستمون.


رفتیم خونه دوستمون نشسته بودم یِهو خواهرش با یه سینی چایی اومد همین که جلوی ما تعارف کرد ما چهرشو دیدیم مجذوب شدیم داشتم نگاه قیافش میکردم حواسم نبو دستم رفت تو چایی جیغم رفت بالا دختره هم هول شد کلِ چایی هارو ریخت رومون دیگه داشتم آتیش میگرفتم آقا دوییدم به سمت دستشویی بدونه که در بزنم در را باز کردم از شانسِ بده ما نَنِه دختره پشت در بود ما که درو باز کردم اوهم مثل اَن پهن شد کف زمین.حالو بیا درستش کن خلاصه با کلی سلامو صلواتو دعا و نذرو هرچی بلد بودیم از درگاه خدا خواستیم که نمیره شَر بیگیرتمون اخه مامانش انگار فسیل بود میشد جوابِ رفیقمو بدم ولی نمیدونستم جواب میراث فرهنگیو چی بدم


مامانش خدارو شکر خوب شد اومدیم کَپِی مرگمونو بزاریم نمیشد قیافه دختره از ذهنمون نمیرفت. تا صبح این دنده اون دنده شدیم که بخوابیم نشد حالا ما یه کارمند نمونه میخواستیم ترفیعمونو سریع بگیریم مگه فکر دختره میذاشت.صبح که خواستم برگردم شیراز کلی با خودوم کَلَنجار رفتم گفتم من که یه هفته وقت دارم بزار حالو که اومدیم اینجا یه خواستگاریم بکنیم .خلاصه تا به مامان بابام گفتم و اوناهم مگه زیر بار میرفتن که بیان بابام میگفت اگر ان ترک شیرازی به دست ارد دل مارا به خال هندویش بخشم سمرقندو بخارا را.بعد تو میخوای بری از اصفهان زن بگیری.مامانم میگفت اینهمه دختر خوب هستند که 30 40 سالشون بیشتر نیست بعد میخوای بری یه دختره 20 ساله بگیری.خلاصه تا راضی شدن یه روز طول کشید.


رفتیم خواستگاری که حالو ننه عروس میخواست تلافی اون شبو در بیاره. گفت ما دختر به کارمند که حقوقش زیر 3 ملیون باشه نمیدیم گفتم من اگه تو امتحان ترفیع قبول بشم حقوقم میشه 3 میلیون(البته منظور من 3 میلیون ریال بود).گفت باید ماشین زیر پاش زانتیا باشه گفتم بابام قول داده که اگه تو امتحان ترفیع قبول بشم یه ماشین خوب واسم میخره.گفت باید خونه داشته باشه گفتم اگه تو امتحان ترفیع قبول بشم شرکت یه وام مسکن بهم میده . ما هم یه کارمند نمونه میخواستیم ترفیعمونو بگیریم


بنابراین واسه هر چیزی که به ما میگفتن میگفتم امتحان ترفیع اِله میکنم بِلِه میکنم

رفتیم با دختره حرف بزنیم رفیقمون گفت معلم عربیه ما هم از عربی فقط همین جمله بلد بودم هذان نملتان علی الجدار.از شانس خوبمون همون موقع دوتا مورچه روی دیوار رد میشد منم سریع گفتم و دختره ذوق مرگ شد که عجب شوهر هنرمندی گیرش اومده


دیگه ما یه عقدی خوندیم سرشار از انرژی و بعد از دوروز برگشتیم شیراز .تو راه مامانم میگفت اگه قبول نشی چی.بابا گفت همه زحمتتو بکش که حتما قبول بشی و خلاصه دییونم کردن

روز قبل از امتحان شد هیچی درس نخونده بودم نگاه ساعت کردم.ساعت 8 صبح بود لای کتابو باز کردم دیدم هیچی نمیفهمم گفتم بزار یه سر برم ایمیل و فیسبوکمو چک کنم بعد میام میخونم


داشتم ایمیلامو چک میکردم دیدم یا علی همه رفیقام آن هستن گفتم بزار یکم بِچَتیم واسه درس خوندن هنوز وقته.بعد از کلی چت کردن یهو دوستم گفت فلشی که بهت داده بودمو فردا بیار حالا ماهم کارمند نمونه میخواستیم ترفیعمونو سریع بگیریم حالو فلشو پره فیلم .گفتیم ولش کن یه فیلم نیگا کنیم بعدش راحت میخونیم آقا فیلم نیگا کردن همانا و نصف شب شدن همانا.گفتیم یه کم بخوابیم صبح زود بلند شیم بخونیم .به مامانم گفتم صبح که واسه نماز بلند میشی صدای ماهم بزن بلند شیم هم بعد از صد سال یه نمازی بخونیم هم درس بخونیم که به عنوان یه کارمند نمونه بتونم سریع ترفیعمو بگیرم


آقا از شانس گند ما.مامانم خواب موند ماهم مثل هر روز ساعت 10 بیدار شدیم حالو داشتم میمردم از عصبانیت درسم نخونده بودم وهمه امال و ارزوهامم به این ازمون بستگی داشت.

امتحان ساعت 11 بود ماهم به عنوان یه کارمند نمونه که میخواستیم ترفیعمونو سریع بگیریم زود لباسامو پوشیدم تا راه افتادیم شد 10.45 ماشینو تخت گاز روندیم داشت موتورش از گاز زیاده کنده میشد خلاصه جیمز باندی روندیم گفتیم بندازیم تو خطه ویژه زودتر برسیم از شانسه بده ما دو تا اتوبوس تصادف کرده بودن راهم بسته شده بود پلیسم اونجا مارو دید خدا خواسته گفت بپر پایین ماشین باید بره پارکینگ هرچی ما گفتیم ما یه کارمند نمونه هستیم میخوایم زود ترفیعمونو بگیریم به خرجش نرفت که نرفت .ما هم به امتحان نرسیدیم و به عنوان یه کارمند بی نظم از شرکت اخراج شدم





نوع مطلب : داستانهای طنز، 
برچسب ها : داستان، داستان طنز، گروه اینترنتی داستان،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 24 بهمن 1392 :: نویسنده : محسن بابا

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان پزشک پرسیدم شما چطور می فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟

روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می گذاریم و از او می خواهیم که وان را خالى کند.

من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است.

روان پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می دارد.

شما می خواهید تخت تان کنار پنجره باشد؟





نوع مطلب : داستانهای طنز، 
برچسب ها : داستان، داستان طنز، گروه اینترنتی داستان،
لینک های مرتبط :


شنبه 19 بهمن 1392 :: نویسنده : محسن بابا

    

                                                      

نصف شب صدای زنگ در که یکریز می زد صدایم را درآورد: چیه؟ سر آوردی؟ اومدم، صدای فردی مضطرب از پشت در آمد: باز کن ناصر، منصور باز شر درست کرده. با عجله در را باز کردم دوست داداش منصورم بود، با نگرانی پرسیدم چی شده در حالی که موتور را روشن می کرد گفت: بهم گفتن سه نفر ریختن سرش. قلبم آمد به دهانم، کجا؟

ــ پارک کوثر بپر بالا، وقت نداریم.

پشت موتور پریدم، هاشم تخت گاز به طرف پارک کوثر راند. دل تو دلم نبود به آسمان نگاه کردم. دریغ از یک ستاره، آسمان را ابرها سیاه و نحس آشغال کرده بودند زیر لب زمزمه کردم عجب شب غریبی! دم در پارک کوثر از موتور پیاده شدیم به طرف انتهای پارک حرکت کردیم. مدتی بعد سه نفر را دیدیم که با داداش منصور گلاویز شدن.

فریاد زدم: آهای نامردا چن نفر به یه نفر. آن سه نفر تا ما را دیدند پا به فرار گذاشتند داداش منصور دنبال یکی دوید و با فریاد به ما گفت: اون دوتا دیگه رو بگیرید. بی توجه به حرف داداش منصور به دنبالش دویدم دلم شور می زد. مدتی بعد داداش منصور و پسر ریز اندام که زیر بدن عضلانی داداش منصور به صورت رقت آمیزی ناتوان جلوه می کرد توی کوچه ای تاریک و بن بست دیدم کوچه حتی به اندازه عبور یک ماشین هم عرض نداشت. دو زن چادر به سر از خانه به بیرون سرک کشیده بودند و همراه یک مرد که کتش را به دوشش انداخته بود داشتند دعوای را تماشا می کردند.

به طرفشان دویدم، جغدی که بالای یک خانه نشسته بود با صدای گامهایم پر کشید، داداش منصور را به زور به کنار کشیدم. ولی دست بردار نبود دوباره به جان پسر افتاد، عادتش بود وقتی دعوا می کرد تا طرف را به چیز خوردن نمی انداخت دست بر نمی داشت. به زور بار دیگر از هم جدایشان کردم. و با فریاد گفتم: داداش بسه آخه یه سال نشده آزاد شدی، تمومش کن تو رو خدا. داشتم داداش منصور را می بردم که صدای پسر مرا از جا کند بی پدر حالیت می کنم.

کفن پدرم هنوز خشک نشده بود تحمل از دست دادم و با دو پا به سینه پسر کوبیدم سر پسر به دیوار خورد و افتاد زمین، از دهانش خون بیرون زد. مرد کت به دوش بالای سرش رفت و گفت: نامردا بچه مردم و کشتید. داداش منصور روی سینه پسرک نشست و چند مشت حواله اش کرد و متعاقبش یقه مرد کت به دوش را گرفت گفت: خوب کردم کشتمش ببین من کشتم ترسیم از هیشکی ندارم مرد چند قدم به عقب نهاد داداش منصور دستم را گرفت و با سرعت از کوچه دور شدیم.

توی کوچه ای خلوت و ظلمانی ایستاد و بی مقدمه گفت: تو نزدی من زدم. با گریه گفتم نه داداش نمی تونم. فریاد زد می تونی. گفتم: گیرم که بگم من نبودم سه نفر..

حرف را برید و گفت: تو کوچه ای به اون تاریکی که چشم چشم و نمی دید چجوری تشخیص میدن!؟ گفتم نه داداش نمی تونم تو بی گناهی محکمتر از دفعه قبل فریاد زد: نه تو بی گناهی! اگه من دعوا نمی کردم تو الان تو خونه بودی، شانه هایم را گرفت و ادامه داد: ناصر مادر و خواهرات بهت احتیاج دارن من امروز نه فردا این سر و به باد میدم ولی تو دو سال دیگه دکتری. با گریه قبول کردم و به طرف خانه به راه افتادیم.

وقتی وارد خانه شدیم تا مادرم وضع داداش منصور را دید فریاد زد: جون مرگ بشی الهی باز چه آتیشی سوزندی تو بلاخره سر این برادرتم به باد میدی مادرم سرش را رو به آسمان گرفت و به سینه اش کوبید محمد ولی خان کجایی ببینی پسر ارشدت روزگارمونو سیاه کرده.

داداش منصور بی اعتنا به حرفای مادرم من را به اناقش برد و گفت: الان که بریزن خونه پس اون چیزایی که من می گم و تو آگاهی می گی. داداشم داستانی ساختگی تحویلم داد و تاکید کرد هزار بار هم ازت پرسیدن حرفایی که من گفتم و بهشون میگی من فقط اشک می ریختم و با سر گفته هایش را تائید می کردم. سه ساعت بعد مامورا من و داداش منصور را به اداره آگاهی بردند به مدت هفت روز جدا از هم هر روز سه بار از ما بازجویی کردن.

من درسم را از بر بودم حرفهای داش منصور را بی کم و بیش تحویلشان دادم. بعد از یک هفته بازجویی ما را به دادگاه فرستادند. همه جلسه های دادگاه به صورت علنی برگزار شد. بعد از سه ماه زجرآور داداش منصور به خاطر قتل عمد به اعدام محکوم شد و من هم به خاطر اینکه مرد کت بدوش شهادت داد داداش منصور پسر را کشته تبرئه شدم. دوست داداش منصور هم چون هیچ شاهدی او را در دعوا ندیده بود تبرئه شد.

عذاب وجدانی که از روز اعلام حکم به جانم افتاده بود بعد از سه هفته مرا جان به لب کرد و من برای دیدن داداش منصور به اوین رفتم بعد از کمی حال و احوالپرسی سرم را به زیر انداحتم و گفتم: داداش منصور من می خوام برم حقیقتو بگم، صدای با صلابتش بدنم را لرزاند تو غلط می کنی.

بعد با زبان نرم و خواهش از من خواست به مادر و دو خواهرم فکر کنم.

گفت: تو براشون منجی هستی اینکار و نکن، التماس را در نی نی چشمانش دیدم. بی آنکه پاسخش را بدهم گوشی را گذاشتم.

دم در کلانتری بودم، پاهایم داشتند می لرزیدند از فکر به اعدام هم مو بر تنم سیخ می شد. یاد صحنه اعدامی که یک سال پیش وقتی از دانشگاه برمی گشتم و به صورت گذارا دیده بودم مثل فیلم از جلوی چشمانم رد شد و من را دو دلتر کرد. تمام توانم را به پاهایم دادم و حرکت کردم.

چوبه دار من را به خلسه فرو برده بود چشمه اشکم خشک شده بود. صدای شیون و فغان مادر و خواهرهایم که مدتی قبل گوش را کر می کرد دیگر برایم مبهم بود.

جماعت گوسفند صفت هر کدام موبایلی در دست می خواستند صحنه مرگ انسانی را ابدی کنند. با نیشخندی زمزمه کردم مردن یک انسان یعنی اینقدر تماشایی است؟

آیاتی از قران را خواندند. دقایقی بعد داداش منصورم را آوردند تا به قتل برسانند. ماموری پیش من آمد و گفت: داداشت می خواد باهات حرف بزنه. با قدمهای لرزان به طرفش رفتم بی اختیار در آغوشش گرفتم برای اولین بار اشک داداش منصور را دیدم، مطمئن بودم گریه اش ار ترس نیست. او باز خانواده را به من سپرد. زیر لب زمزمه کرم آخه قرار بود سر بی گناه بالای دار نره؟ یک نفر با چهره ای غمگین به پیشمان آمد و به دادش منصور گفت: باید بریم. داداش منصور گفت: میشه قبلش یه سیگار بکشم بغضم ترکید و به طرف مادرم دویدم.

آلت قتل را گردن داداش منصورم انداختند. یکدفعه به خودم آمدم، از حصارها پریدم، به طرف چوبه دار دویدم و فریاد زدم: اون نکشته دو مامور جلویم را گرفتند فریادهای من که می گفتم: من کشتمش، من کشتمش در میان ناله وشیون خانواده ام و همهمه مردم گم شد و چند لحظه بعد داداش منصورم میان زمین و هوا کمی دست پا زد و بلاخره آرام گرفت.


دست نوشته: سام امیری





نوع مطلب : داستانهای غمگین، 
برچسب ها : داستان، گروه اینترنتی داستان، داستان غمگین،
لینک های مرتبط :


شنبه 19 بهمن 1392 :: نویسنده : محسن بابا

                                          

هر روز با یک نفر در حیاط دانشگاه بود.در کل دانشگاه بد نام بود و همه ازش بد می گفتند.نمی دونید وقتی در موردش حرف بدی می شنیدم چطور آتیش می گرفتم اما راستش حرف هایشان دروغ نبود.فقط خدا و دوستم مرتضی می دونستند من ازش خوشم میاد.البته نه مثل پسرای دیگه که از اون خوششون میومد،نمی دونم چطور براتون بگم که جنس دوست داشتنم فرق داشت.مرتضی گفت:چرا ازش خوشت میاد؟نگاهی کردم و گفتم:معصومه!

دیگه هیچی نگفت و سوالی نپرسید و رفت.فردا بهم گفت:برو جلو،نترس .واگه ازش خوشت میاد باهاش ازدواج کن.

گفتم:آخه بد نام هستش،تازه گناهکار هم هستش.من خودم دارم می بینم.مرتضی گفت:خودت مگه نگفتی :معصومه!بهش گفتم:منظورم این بود،چشماش معصومه.تازه مردم چی میگن!میگن یه دختر هوس باز و بدنام رو گرفته.با حرف مردم چی کار کنم؟!؟!تازه از کجا بهش بعد ازدواج اعتماد داشته باشم؟!؟!؟! و با سابقش چیکار کنم؟!؟!؟!

مرتضی خندید و گفت:من به خاطر خودت می گم،تو از کجا میدونی این دختر،چرا این کارا رو میکنه؟شاید هوس باز باشه،شاید هم یه مشکلی داره.از کجا میدونی تو هم یه روز از این آدم بدتر نشی.ما که داستان اونو نمی دونیم؟!؟!؟الان تو می خوای ازدواج کنی و عاشق این دختر هم هستی،پس دیگه هیچ عذری نیست و اگه الان سراغش نری منتظر عواقب کارت باید باشی.

اگه عاشقش باشی،اینا همش حرفه،به خاطرش هر کاری میکنی،حتی حرف مردم رو هم به جون می خری.به نظرم هر مشکل و گناهی و گذشته ای رو میشه درست کرد،به شرطی که یکی کمکمون کنه.

اصلا شاید مشکلش همینه که همدم نداره،اگه یکی باشه که واقعا دوسش داشته باشه دیگه این کارا رو نکنه.شاید تو یه فرستاده از طرف خدا هستی که باید کمکش کنی.

بعد صداشو آروم کردوگفت امین:اگه انجامش ندی دچار آینده بدی میشی!

گفتم:چرا قضیه رو الهی میکنی...یه عشقه کوتاهه ...زودم تموم میشه...شایدم من مثل پسرای دیگه هستم!

من حرف های مرتضی رو باور نکردم و با این حرف ها از سرم بازش کردم ولی راستش دلم برای دخترک می سوخت و آرزو می کردم کاش می تونستم کمکش کنم ولی من نمی تونم.اصلا چرا من؟این همه آدم؛من فرستاده نیستم.

این ترم هم تموم شد،آخر ترم اکثر درساشو افتاد و قبول نشد و هر روزدرساشو غیبت می کرد.یه روز برادر و پدرش تو دانشگاه اومدند و توی حیاط کتکش می زدند.بچه ها می گفتند:خیلی خیلی به همه نزدیک شده و کار دست خودش داه.

من هم مثل همه ی کسایی که اونجا بودند جمع شدم و فریاد هایی که میزد و گریه هایی می کرد رو می شنیدم.خیلی از کسایی که جمع شده بودند تا این تماشاخانه را ببینند،در این وضع او گناهکار بودند و البته من هم کناهکار بودم؛نه کمتر از آن پسرهایی که به خواسته دلشان رسیده بودندوالان فقط نگاه می کردند و من هم نگاه می کردم.من صدای دخترهایی رو می شندیدم که دربارهاش می گفتند:این عاقبت هوس بازی هستش...دختر بیچاره

چند روز بعد شنیدم که خودش رو کشته.باورم نمی شد تااینکه اعلامیه اش رو دیدم،هنوز چشماش معصوم بود.بازهم صداهایی می آمدکه اذیتم می کرد:

-از اولش مشکل داشت...


-نه بابا فقط هوس باز بود؛عاقبت هوس خواهی همینه دیگه.طفلی پرپر شد...

-اصلا بهش فکر نکنید،حالا انگار کی مرده.همون بهتر که مرد،فضای دانشگاه رو آلوده کرده بود.من که ازش بدم میومد.هرکی گناه کنه عمرش کوتاه میشه.

فکر کنم هیچکدوم از اونا،هیچ وقت گناه نکردند؛لابد نکردند که این حرف هارو می زنند...به نظرم اون فقط یه کم بدشانس بود...شاید هم خیلی خوش شانس بود که عاقبت کارشو تو این دنیا دید.احتمالا من و خیلی دختر پسرای این دانشگاه اون دنیا عاقبت کارامونو می بینیم.از کسایی که ازش استفاده کردن تا کسایی که بهش کمک نکردند.از کسایی که پشت سرش حرف زدند و اسم اونو بدنام کردند تا کسایی که بی عاطفه وبی توجه از کنارش رد شدند و با صدای اروم گفتند:اون گناهکاره،بهتره بهش نزدیک نشیم.

شاید هم در همین دنیا نفرین بشیم.

تصمیم گرفتم به خاطر اینکه یکم از بار گناهم کم بشه،به مراسم ترحیمش برم.وارد شدم.همه جا سیاه بود و صدای گریه به گوش می رسید...

حالا تمام عمرم گذشته وهنوز ازدواج نکردم.انگار من در همین دنیا نفرین شده ام...






نوع مطلب : داستانهای آموزنده، 
برچسب ها : داستان، گروه اینترنتی داستان، داستان کوتاه، داستان آموزنده،
لینک های مرتبط :